سردار شهید حیدر علی سلیمانی
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملكت شما آسیبی نرسد. امام خمینی...الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

دعای عظم البلا

اخرین وداع با خانواده
دو شهید را در روستا تشییع کردیم و به خاک سپردیم. آقای حیدر علی سلیمانی تازه از جبهه آمده بود. هنوز چند روزی نگذشته بود که قصد داشت عازم منطقه شود. همسرشان حامله بود. هر چه اطرافیان گفتند شما چهار پنج ماهی اینجا بمانید تا فرزندتان به دنیا بیاید فایده ای نداشت. ایشان گفت: نه دو شهید را در روستا تشییع کردند من جگرم خون شد. نمی توانم بمانم باید بروم. صحبتهای ما هیچ تأثیری در روحیه او نداشت. بالاخره عازم منطقه شد و آن آخرین رفتن او به منطقه بود. سه چهار روز از شهادتش گذشته بود که فرزندش به دنیا آمد. خدا فرزندی پسر به خانواده اش هدیه داده بود و اسم او را به نام خود شهید (حیدر) گذاشتند. 


نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور 1392 توسط به جمال پاك محمد صلوات بفرست صلوات.صلوات.صلوات.صلوات .صلوات.صلوات

 

محمد سلیمانی :
یك سری حیدر علی در حالیكه میكروفن در دست داشت برای مردم درباره امام خمینی صحبت می كردند ، كدخدا به همراه مأموران پاسگاه مخفیانه آنجا آمده بودند تا در یك غافلگیری حیدر علی را دستگیر كنند . كدخدا می گوید : همین الان كه مردم خونشان به جوش آمده و سرگرم هستند بهترین موقع برای دستگیری حیدر علی است . مأموران پاسگاه چون می دانستند كه مردم حساس هستند و ممكن است كار به زد و خورد بكشد ، ترسیده بودند برای دستگیری حیدر علی اقدام كنند . در همین حین یكی از بچه های انقلاب از جریان با خبر می شود و بالافاصله پیش حیدر علی و پدرش می رود و آنها را از جریان باخبر می كند . حیدر علی و پدرش بلافاصله از بین مردم بیرون رفته و به خانه می روند و از خانه هم شبانه روانه كوه می شوند . ساعت یازده و نیم شب كدخدا به همراه مأموران پاسگاه به درب منزل آنها می روند و پس از بازجویی متوجه می شوند كه پدر و پسر فرار كردند . صبح روز بعد اخطاریه می دهند كه آنها باید خود را به پاسگاه معرفی كنند . آنها حدود یك هفته ای در كوه مخفی بودند و بعد از یك هفته هم به حمدا... انقلاب پیروز می شود .

یادم هست در یك مجلس عروسی كه در دهه فاطمیه برگزار شده بود حیدرعلی به همراه پدرش با صاحب مجلس به مخالفت پرداختند و گفتند : دهه فاطمیه است در این دهه نباید مجلس عروسی برگزار شود. اما صاحب مجلس با آنها مخالفت می كرد. حیدرعلی و پدرش همچنان اصرار داشتند كه نباید عروسی برگزار شود و حتی كارشان به زد و خورد هم كشید.

حیدرعلی سیزده ساله بود كه در كارگاه قالیبافی كار می كرد . مدت 5 ، 6 سال در كارگاه قالیبافی مشغول بود . در كارگاه حدود پانزده نفر كار می كردند . یك روز كارگرهای قالیبافی یك ضبط صوت با خود آورده بودند و می خواستند موسیقی گوش دهند . اما حیدرعلی با آنها مخالفت می كند و مانع از این كار می شود و می گوید : موسیقی حرام است . حتی با دو نفر از كارگرهای قالیبافی دعوا می كند و كارشان به زد و خورد می كشد و حتی می خواسته ضبط صوت را بیرون بیندازد . تقریباً همه شاگردان موافق بودند اما تنها ایشان مخالف بود . استاد قالیباف هم با موسیقی موافق بود .

حیدر علی در زمان عملیات والفجر یك بین تپه صد و دوازده بود . عملیات لو رفته بود و یك مقدار ضربه به نیروهای اسلام وارد شد . تنها كسی كه در آنجا از گروهان استقامت كرد حیدر علی بود . همچنین بی سیم چی و دو نفر از خدمه هایی كه همراه ایشان بودند شهید شدند ولی ایشان مجروح شدند .
ربابه فكور, همسر شهید:
حیدر علی تازه از جبهه آمده بود . یك روز جنازه دو شهید را آوردند و تشییع كردند . بعد از اینكه شهداء را دفن كردند و برگشتند ایشان دوباره برای جبهه ثبت نام كردند . هر چه به ایشان گفتند : شما چهار ، پنج ماه اینجا بمان تا بچه به دنیا بیاید ، قبول نكرد و گفت : دو شهید آوردند و من جگرم خون شد و باید به جبهه بروم . ایشان به جبهه رفت و شهید شد .

تازه دارای فرزند شده بودیم. می گفت: من حالا می فهمم كه پدر و مادر یعنی چه؟ حالا قدر خواهر و برادر را می دانم. همیشه به من گوشزد می كرد، شما كه در كنار پدر و مادر هستید با مهربانی با اینها رفتار كنید.

از منطقه آمده بود و دوست نداشت كسی متوجه شود كه مجروح شده است. صبح كه از خواب بیدار شدم، دیدم كه حالت سرگیجه و سر درد دارد. تا من را دید صورتش را گرفت و كلاهی كه بر سرش بود در نمی آورد. گفتم: مگر چه شده است. گفتند: چیزی نیست نگران نباشید. به زور كلاه را از سرش برداشتیم. سرش را باند پیچی كرده بود. خیلی ناراحت شدم ، گفتم: برای چی به ما نگفتی. گفت: برای اینكه نمی خواستم شما و مادرم و بچه ها ناراحت شوید. طوری نشده است، كاری كا ما برای انقلاب كردیم چیزی نیست، من خودم كه بروم هیچ مسأله ای نیست حتی مجروحیت ما هم هیچ صدمه ای به انقلاب نمی زند.



نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور 1392 توسط به جمال پاك محمد صلوات بفرست صلوات.صلوات.صلوات.صلوات .صلوات.صلوات
موضوع: یاد یاران -خاطرات -دفاع مقدس -

یك سری حیدر علی در حالیكه میكروفن در دست داشت برای مردم درباره امام خمینی صحبت می كردند، كدخدا به همراه مأموران پاسگاه مخفیانه آنجا آمده بودند تا در یك غافلگیری حیدر علی را دستگیر كنند . كدخدا می گوید : همین الان كه مردم خونشان به جوش آمده و سرگرم هستند بهترین موقع برای دستگیری حیدر علی است . مأموران پاسگاه چون می دانستند كه مردم حساس هستند و ممكن است كار به زد و خورد بكشد ، ترسیده بودند برای دستگیری حیدر علی اقدام كنند . در همین حین یكی از بچه های انقلاب از جریان با خبر می شود و بالافاصله پیش حیدر علی و پدرش می رود و آنها را از جریان باخبر می كند . حیدر علی و پدرش بلافاصله از بین مردم بیرون رفته و به خانه می روند و از خانه هم شبانه روانه كوه می شوند . ساعت یازده و نیم شب كدخدا به همراه مأموران پاسگاه به درب منزل آنها می روند و پس از بازجویی متوجه می شوند كه پدر و پسر فرار كردند . صبح روز بعد اخطاریه می دهند كه آنها باید خود را به پاسگاه معرفی كنند . آنها حدود یك هفته ای در كوه مخفی بودند و بعد از یك هفته هم بحمدا... انقلاب پیروز می شود .

نقل از محمد سلیمانی


برچسب ها: شجاعت و شهامت،

نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند 1391 توسط به جمال پاك محمد صلوات بفرست صلوات.صلوات.صلوات.صلوات .صلوات.صلوات
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Nasr19
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات